
در این روزهایی که نه زمان مجالم می دهد و نه دل یاریم می کند که بنگارم، دلتنگ آن روزهای آسمانی ام...
این روزها بدجور دلتنگ یک مرد آسمانی ام.سید مرتضی را می گویم...
عکس بالا، خاطره ای است از مقتل آن سید آسمانی که این روزها دلم برایش یک ذره شده...
سید عزیز... اینجا... این روزها... جای خالی حنجره تو بیشتر خالی ست...

این طرح رو دوست عزیزم رامین لبیشه کار کرده بود و به دلایلی این طرح رو گذاشتم. شاید به دلیل نیت پاک و خالصانه طراحش...
ولی راستش خیلی دوس داشتم بجای عکس این ... ، طرحی در مدح امام هادی (ع) می گذاشتم....
نمی دانم از کجا شروع کنم. اولین باری است که قبل از قلم، دلم پیشتازی می کند. آخر فردا قرار است راهی دیدار شوم. فردا که می گویم یعنی همین هفت هشت ساعت بعد. دیدار رفیقی که رفاقتی داریم پنج و شاید هم شش ساله. و همین را یکی دو ساعت پیش فهمیدم. یکی دو ساعت پیش می فهمی که هفت هشت ساعت بعد... باور نمی کنی؟! خودم هم هنوز باورم نشده! هنوز باورم نشده بخدا...
.....:::::::::::::::::::::::::::::::......
یکی دو ماه آخر با فکرش زندگی کنی، یکی دو هفته آخر با ذکرش گریه کنی و یکی دو روز آخر با مهرش پرواز کنی حتی با وجود اینکه ظاهراً منتفی ست دیدارت و تو از قلم افتاده ای. و همین اندی ساعت قبل سفر، معلوم الحال شوی که رفتنی هستی؛ در خوش بینانه ترین حالت، می شود اینگونه تعبیر کرد که دارند با تو عشق بازی می کنند. و در واقع بیناترین حالت جدی جدی می خواهند حال توی پر رو را بگیرند. انصافاً حالت گرفته می شود وقتی:
دلتنگی و به هیچکس رویت نمی شود بگویی. بغضت گرفته است و در گلو خفه اش می کنی. دلتنگ پروازی و پرت را شکسته می یابی. داری از بی قراری می میری و می خواهی از بی قراری بفراری. از طلائیه بدجور دلگیری و می ترسی چیزی به او بگویی. میترسی به وادی مقدس طلائیه بگویی بالای خاکت گرد و غبار است!می بینی همه را که دارند برای رفتنشان، ریز ریز برنامه می ریزند و حسودیت می شود به هر رفیقی که می بینی در صف زائرهاست و تو تنها کاری که می توانی بکنی، این است که خودت را جای او می گذاری و به عشقش و در خیالت حال می کنی.

ببین طلائیه جان!شاید اینها ندانند یعنی چه که تا لحظه آخر از دلتنگی،گریه و بیقراری دق مرگت کنند و آخرسر، درست همان لحظات آخر، دعوتت کنند. اما خودمانیم. من که می دانم تو در دلت چه می گذرد ناقلا! آنی که باید بفهمد فهمید. عینهو شهدا!آدم را یک جور دیگری ضایع می کنید. همین جور در هاله ای از ابهام. دیده ای رفیق صمیمی آدم گاهی در خفا، به نصیحت هم که شده و از روی محبت، شاید سیلی هم در گوش آدمی بزند. تو هم خوب سیلی ای زدی ای رفیق!حالا که حالم را خوب گرفته ای، بگذار با همین حال گرفته ام و با همین چشمان گریانم، با تو دردل کنم مثل دو تا رفیق. تو که چَکَت را، سیلی ات را زدی رفیق! بگذار من هم سینه ام را بشکافم! اجازه هست؟!:
من دلتنگ توام طلائیه جان!بگذار بگویم بعد از این چَک مهربانانه ای که زدی و الحق خیلی هم درد داشت؛ باور دارم که وقتی می گویم «طلائیه جان»؛ نه اینکه جواب می دهی! داد می زنی و فریاد، که : «جانم». نه اینکه خودم را تحویل بگیرم. نه بخدا، که من نیازموده مشروطم. شماها خیلی اهل رفاقتید. دیگر شماها خیلی خوبید.بگذار اینگونه تعبیر کنم که شماها دیگر شورش را درآوردید! از بس که خوبید. مثل همین حاج ابراهیم خودتان. می خواستم بگویم حاج ابراهیم خودمان. گفتم برمی خورد به تو. آخر تو عاشقش بودی و سزا نیست پیش عاشق بگویی این چنین حرفها را.ببینم حالا که صمیمی تر شدیم بگو از حاج ابراهیم چه خبر؟! چه می کند؟! باز هم مجلس روضه می گیرد آنطرف ها و های های گریه می کند.آری؟! باز هم دور و برش مثل اینطرف ها شلوغ است. آری؟! چشمانش آنطرف هم مشتری دارد. آری؟! حق هم است که داشته باشد. چشمانی که نظر می کرد به صورت خوشگل خدا، بعید هم نبود که اینقدر مشتری پیدا کند. دیگر خیلی پسرخاله شدم. نه؟! از تو و آن حاج ابراهیم خوشگلت که چیزی کم نمی شود طلائیه جان. می شود؟! پس بگذار من بی و سر و پا هم با اینها خودم را تحویل بگیرم و حال کنم...
خودمانیم پسر.خیلی با مرامتر از آنی که فکرش را می کردم از آب درآمدی. عجب بامرامی ای طلائیه. مردی به خدا! اهل دردی به خدا ! البته خوب هم بلدی از آدم گریه بگیری حتی بدون روضه. و حتی از آدم دل سنگینی چون من! خوب هم بلدی حال آدم را بگیری. و حتی حال آدم پررویی چون من! خوب هم بلدی با کنایه حرف بزنی. و حتی با آدم دیرفهمی چون من! اما عجب رفیقی هستی تو. یک لحظه فهمیدی دلتنگت هستم حتی با همه بدی ها و روسیاهی هایم، تاب نیاوردی دلتنگی و بی قراریم را؟! عاشق یعنی این. عاشقی به خدا! مردی به خدا! اهل دردی به خدا! شوخی شوخی گفتم دوستت دارم، چه ها که نکردی.راستی راستی می گفتم چه میکردی ای رفیق. عشق یعنی این. رفیقی به خدا!مردی به خدا! اهل دردی به خدا! تاب نیاوردی دلتنگی رفیقت را. رفیقی که رفاقتش به پنج شاید هم شش سال پیش برمی گردد.ببین من چه رفیقی هستم که یادم رفته سال رفاقتمان. البته نمی دانم وجه مشترک من و تو چه بود که خدا ما را با هم رفیق و آشنا کرد. شاید هردومان خاک پای حاج ابراهیم بودیم. همین . ایول به این رفاقت بی دوز و کلک. ایول به این رفاقت. رفیق بی کلک: طلائیه!
درست است که به تیپ ما نمی خورد اما بگذار ما هم کمی حرفهای معنی دار و بودار بزنیم. اگر جنگ آدمهایی مثل حاج ابراهیم! مثل حاج احمد متوسلیان! مثل حاج حسین، علمدار جبهه ها می سازد! اینقدرها هم که می گویند جنگ بد نبود و نیست. حداقل از صلح خیلی خوبتر است با آدمهایی که می سازد! با این حساب اتفاقاً من عاشق جنگم. عاشق جنگی که تو را عاشق ساخته است. عاشقی جنگی که طلائیه را اینگونه بامرام سرشته است. کدامین صلح است که حاج همت ساخته است؟ کدامین صلح است که اینقدر رفیق بامرام سرشته است؟! کدامین صلح؟!

نمی دانم چه شد که یکباره یاد درددل پارسالمان افتادم.یادت هست؟! وادی مقدس من تو بودی، یادت هست؟! کربلای من تو بودی،یادت هست؟! نینوای من تو بودی،یادت هست؟ تو به من گفتی هروله زینب یادت هست؟ کف العباس یادت هست؟ روضه احساس یادت هست؟عطر گل یاس یادت هست؟ ... و شرمنده ام طلائیه جان...بی وفا از آب درآمدم! یادت هست؟!
.....:::::::::::::::::::::::::::::::......
می گفتند « کتک بابا گله، هرکی نخوره خله ». اما خداییش « چَک طلائیه هم گله.هرکی نخوره خله. »
متن بالا را شب قبل از سفر یعنی درست یکی دو ساعت بعد از اینکه معلوم شد رفتنی هستم ( هفت هشت ساعت قبل از سفر) نوشتم. شاید بدون فکر به هرگونه آرایه و پیرایه و ...و شاید غلط غلوط زیادی داشته باشد اما خود متن گویای حالم در آن زمان هست. یکی دو روزی می شود که برگشته ام از آن دیار با کوله باری از خاطرات و باز دلتنگی. از خوش حادثه افتاده بودیم امسال را در تدارکات. ( با احتساب اینکه «از خوش حادثه» قبل از سفر بود « از بد حادثه») تجربه خوبی بود. خیلی از حرفها را که شهدا نمی توانستند جای دیگر با من بزنند اینجا گفتند. دوست داشتم بیش از آنی که اتفاق افتاد نوکری زائران شهدا را می کردم لیکن این شد. حرفای گفتنی بسیار هست. دعا کنید (بسیار) وقتی باشد و مجالی و حالی و دلی که بتواند بنگارد.ضمناً فردا هم رفیق و برادر عزیزم روح الله (جوان امروز) راهی نور است. فقط می توانم بگویم خوش بحالت ای رفیق...
سلام. سال نو مبارک...امیدوارم سال خوب و پر برکتی برای همه باشه...
بچه مثبت از کربلا! برگشت؛ ولی سرش خیلی شلوغه!...
این آخرین طرح بچه مثبته!!! که من می زارم.
امیدوارم روزهای آینده خودش وقت کنه و از قلمش لذت ببریم.
یادم رفت بگم که فردا صبح انشاالله حرکت می کنیم به طرف کربلای ایران...
این شعرو بچه مثبت لحظات قبل سال تحویل برام فرستاده بود که قشنگه:
شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت/انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت...
حلالم کنید...

این پوستر و چندتا پوستر دیگه رو همون لحظات اول سال برای سایت Kve.ir طراحی کرد.برای دریافت مجموعه پوستر های سال تولید ملی حمایت از کار و سرمایه ایرانی به سایت کانون فرهنگی هنری وارثان انتظار تبریز مراجعه کنید.
سلام دوستان
بچه مثبت چند دقیقه پیش راهی کربلای ایران شد.....
من هم تنها کاری که تونستم بکنم همین بود که بگم: " التماس دعا"
از شما دعوت می کم متنی که سال قبل در مورد طلاییه نوشته بود رو بخونید.
انشالله دست پر بر می گرده ....

طرح از بچه مثبت برا اردوی دانشگاه تبریز!
دیدگاهها ()