دوستان عزیزی که مایلند در زمینه انتخابات ( خاصه حوزه تبریزـ آذرشهر و اسکو ) حرفی بشنوند و حرفی بزنند به نظرات همین متن مراجعه کنند.(بحثایی توسط دوستان شروع شده است!)

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سی و سه سالگی انقلاب ما پابرهنه ها و دو سالگی وبلاگ یکی از همین پابرهنه ها « جوان امروز » مبارک!

متن زیر و برگزیده شدن وبلاگ جوان امروز دز جشنواره افسران جنگ نرم  توامان

 با چشمانی شرم آلود تقدیم به نگاه پر داد حاج بهزاد عزیز و آسمانی...

 حنجره جبهه... مطالبه گر و پر داد...حاج بهزاد...

اولین بار بود که از نزدیک می دیدمش. 20 سال دارم اما انگار صد سال بود که او را می شناختم و او نیز مرا. قبل ورود به دفترش، با احتساب اینکه در آن سرمای زیر چند درجه با موتور هم رفته بودم، خیلی با سر و وضعم کلنجار رفتم که شاید پرستیژ این دیدار را نداشته باشم و تیپم اینجور باشد  و  از این خزعبلات ذهنی ما امروزی ها؛ اما لحظه ای که در را به رویم باز کرد و لحظه ای نگاه، احساس گناه کردم و دیگر هیچ...

نگاهش آنقدر صمیمی و دلنشین بود که گویی من را خیلی وقت است می شناسد. اگر بخواهی مثل بعضی از آسمانی ها که معروفند به ویژگی خاص ظاهری مثل لختی موی سید مرتضی، چشمان زیبای حاج همت و ... برای او هم یکی از ویژگی ها را مختص کنی که پس فردا وقتی دلت گرفت با آن درد دل کنی! او معروف است به نگاه زیبا عین همین عکس بالا. بگذریم که خواهم گفت از آن نگاه پر آه. نمی دانم چرا اما همان لحظه اول او را شبیه سید مرتضی یافتم اما او نه آن لختی مو را داشت و نه آن صدا را، اما نگاه و قلبی را که قلعه قلب آدم را فتح کند، چرا داشت و اگر جز این بود چه هستند این قطرات اشکی که مرا کنون یاری می کنند و دیگر هیچ...

 

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

کاش بودی و می دیدی دفتر کارش را . دفتر کار نبود و  سنگر یار بود.دفترش اداره ای نبود و اراده ای بود.  روی دیوار اتاقش، عکس امام و آقا بود و کمی آنورتر از این دو عکس، عکس سید مرتضی و عماد مغنیه. راستش با آن تعریفی که ما از دفتر داریم خیلی فاصله داشت! بدون هیچ دک و پزی دفتر دلش را پهن کرده بود آنجا و من میهمان دلش بودم. خودش نگفت اما از همان اول کاری فهمیدم که عاشق شهید هاتف بود و هست. این را می شد از عکسهای خیلی قشنگی که تنها آدم عاشق از معشوقش می تواند بگیرد دریافت. دفترش سه اتاق بود و یک آشپرخانه مانندی. همه آن سه اتاق را نشانم داد که بگذار همین قدر برایت بگویم که اتاق ها برای خودشان سنگری بودند و همه شهیدان آنجا بودند و دیگر هیچ...

نگاه نکن حاجی! شرمنده ایم بخدا!

صحبتها کردیم با هم عین دو رفیق صمیمی. البته این رفیق و صمیمی بودن از جانب حاجی شروع شد تا که من هم کمی به سخن آمدم. از  اقتدار حضرت سید علی گفت و اینکه آمریکا و اسرائیل مثل سگ از او می ترسند. از خطبه نماز جمعه آقا هم گفت. و گفت که این مرد دارد به تنهایی نقشه آمریکا و سگ نگهبانش  را بر آب می کند. صحبتهایمان همینطور داشت پیش می رفت که یکهویی فاز صحبت ها عوض شد و  شروع کرد حاجی از دلتنگی هایش گفتن. گفت و گفت و گفت... هرچه بیشتر می گفت داشت باورم می شد که « در عالم اسراری است که به جز خون دل فاش نمی شود­.» هرچه بیشتر می گفت داشت باورم می شد که « در جمهوری اسلامی همه آزادند الا بچه حزب اللّهی ها. » هرچه بیشتر می گفت داشت باورم می شد که « دهر بر مراد سفلگان می چرخد تا تو در کشاکش بلا امتحان شوی.» هر چه بیشتر می گفت داشت باورم می شد که « دین دار آن است که در کشاکش بلا دین دار بماند وگرنه در هنگام راحت و فراغت و صلح و سلم چه بسیارند اهل دین. » هرچه بیشتر می گفت داشت باورم می شد که « اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است. پای بر مسلخ عشق نهادن، گردن به تیغ جفا سپردن، با خون کویر تشنه را سیراب کردن و ... و دم برنیاوردن! » هرچه بیشتر می گفت داشت باورم می شد که « آرمانخواهی انسان مسلتزم صبر بر رنج هاست.پس باید که در این سیاره رنج صبورترین انسانها باشی. » فارغ از همه این دلتنگی ها و تلخی های شیرین، در پوست خود نمی گنجیدم. به خود می بالیدم آدمی که روزی درددل هایش را به شهید هاتف، تجلایی و دیگر مردان آسمانی می گفت اکنون درددلش را پیش من! من زمینی دارد خالی می کند. گفت و گفت و گفت... از جفای مسئولان  تا بی وفایی مدعیان.... مدعیان یعنی همین من و توی خواننده.  از آسمانی بودن دوستانش گفت و زمینی بودن ماها گلایه کرد. نمی گفت هم،  از نگاهش می شد فهمید گلایه هایش را. نگاه حاج بهزاد، پر از داد بود. داد از آلودگی هوای من و تو... داد می زد که هوا خیلی آلوده است . داد می زد که هوا را دود بیمار گناه آلوده میکند نه دود زغال سیاه. سینه اش دلتنگ هوای طلائیه بود که مقتدایش نسیم علقمه بود . داد می زد که  ترافیک گناههایمان هوا را آلوده کرده است. داد می زد از غفلت من و تو... داد می زد که از قافله، قافل هستیم با غین. و «  غین » حرف اول غفلت است که حرف اول را در زندگی ما می زند. و « عین » حرف اول عشق است که حرف اول را در زندگی حاج بهزاد می زد. این وسط فرق ما و او فقط یک نقطه بود و آن نقطه ، نقطه ای از همین زمین یعنی کربلاست که آنجا باشی عاشقی و نباشی غافل. وسط حرفها گفت: « پاره ای کاغذ داشت که در آن نوشته بود ما به تکلیف عمل می کنیم. مجید پازوکی را می گویم.  روزهای آخر بود که خیلی دلتنگی می کرد. دیدیم دارد  این جمله را عوض می کند که ما به تکلیف نه! ما به عشق عمل می کنیم. »  و دیگر هیچ...

 

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

برد مرا به آن دو اتاقکی که آرشیوش آنجا بود. آرشیوی که رضا برجی می گوید قوی ترین آرشیو جبهه است. می گفت همه زندگی اش همین هاست.می شد فهمید که او زندگی را جنگ کرده است. او جنگ را زندگی کرده است. او با جنگ زندگی کرده است. گفت که این همه یادگاری و خاطرات و عکس و دست نوشته قهرمانان این مملکت از مهدی باکری بگیر تا آن گمنام ترین شهید روستای علی آباد کتول! ( این را من گفتم!) تا کی باید همینطور اینجا بماند و خاک بخورد و تنهایی و یک تنه که نمی شود همه اینها را به سرانجام رساند! بماند که تنهایی و یک تنه این مرد جبهه ها، این حنجره جبهه ها،  هم در زمان حسینی بودن و هم در مقام زینبی ماندن، جای هزار ها مسئول و من و تو کار کرده است و همین است علت سپیدی موهای حاجی که نسیم طلائیه برای بوسه کردنش خدا خدا می کرد و می کند و دیگر هیچ...

 

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

سه ساعتی مصاحبش بودم و به اندازه دقیقه ای برایم نگذشت. همچنان که در بهشت زمان و مکان معنا ندارد! همچنان که در بهشت هیچ چیز ملال آور نیست حتی تکرار، بهشتیان این روزگار بی آموزگار هم همچنین هستند.آخر سر وفتی داشتم می آمدم یا بهتر بگویم داشتم دل می کندم؛ گفتم : « حاجی وقتی اومدم اونقدر دس پاچه شدم یادم رفت ببوسمتون! اجازه هست؟! »  صورتش را جلو آورد .من هم هرچه دلتنگی داشتم! هرچه بغض فروخورده داشتم! هرچه که دلتنگ سیدمرتضی بودم! هرچه که حسودی می کردم به آنهایی که سید مرتضی را از نزدیک دیده بودند! در بوسه ای عاشقانه جمع کردم و نثار گونه حاجی کردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم و  حاجی هم با دستش سرم را نوازش کرد و توی خواننده  اکنون حق داری به من حسادت کنی و دیگر هیچ!!

 ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

باقی : ضمن معذرت خواهی از بابت کم کاری، این دیداری بود که دو روز پیش همراه با داداش عزیزم روح الله با حاج بهزاد پروین قدس جانباز، رزمنده هشت سال و هشت ماه دفاع مقدس، عکاس، نویسنده انقلاب اسلامی  داشتیم. بگذریم که نه توانستم احوال دلم را در این متن به تصویر کشم و نه احوال و گفتار حاجی را که خیلی بی واهمه حرفهایش را زد و به ما توصیه کرد که  « بسیجی همیشه باید در مقام دستور باشد نه در مقام درخواست .» ( مثل خودش، مثل متوسلیان و ... )  شاید من را  ملامت کنی بخاطر تلخی این نوشته علی الخصوص مصادف با سی و سه سالگی انقلاب اسلامی و دومین سالگرد وبلاگ محبوب جوان امروز!!!! اما اتفاقاً نگارنده عمداً  این متن را _ که دو روز است آماده است _  نگه داشته تا در روز تولد انقلاب اسلامی تلنگری به خود بزنیم و به خود نمره دهیم در رابطه مان با این چشمان انقلاب و نخوابیم در باد جشن و پایکوبی! و به خود نمره دهیم! من که مردود شدم تو چطور؟