ایامی که نبودم نه این بود که حرفی گفتنی در خورجین دلم نداشتم و نه اینکه  پای عقب نهاده بودم از آرمانهایم، که اگر لحظه ای این سان باشم؛ می طلبم دعا کنید بمیرد این حقیر. « انسانی که آرمان ندارد انسان نیست و آنی که ادعا دارد آرمانی هست برایش و نمی پاید آنرا، مرده ای متحرک بیش نیست»: میم.الف یعنی خودم به سبک بزرگان.اگر حوصله ای هست برایتان، بگذارید این بار به دور از سجع و وزن و عروض و قافیه و آرایه پیرایه، کمی عاشقانه و همان صمیمی تر حروف را بپرانم بر صفحه کاغذ.اینکه « حروف را بپرانم » را حمل بر بی ادبی ام ننهمید که  مرادم این است که حروف بپرد و پیدا کند مرجعش را که بعید نیست گردن تو یکی را هم را بگیرد...

************************

دیگر در این جامعه ای که خواهرزاده 8 ساله من، مرا با سین جیم هایی در موضع تهاجم فرهنگی کچلم می کند،  کمتر کسی را میتوانی بیابی که کلمه تهاجم فرهنگی برایش نا آشنا باشد و یا  آنرا لمس نکرده باشد. اما من را فعلا کاری با آنان نیست که در حد شنیدن به این عبارت بسنده نموده اند. روی سخنم با آنهایی است که خود را گاهی  افسر این مبارزه و گاهی پرچمدار  و  متولی این مبارزه می دانند.یعنی همین من و تو و اویی که ادعا داریم . بگذار صحبت را از جایی شروع کنم که زودتر بگیری مفهوم را. یادمان بیاندازیم روزگاری را که کمتر کسی سید مرتضی آوینی را می شناخت، و یا آنهایی هم که می شناختند او را، خلاصه کرده بودند او را در یک صدای زیبا. اما وقتی تعریف و تقدیر رهبری از او را دیدند، به خود تشرها زدند که وای بر ما و ای دل غافل! که آوینی که بود که اینگونه رهبر ی به او توجه داشتند و ما بدان غافل. خود را آن موقع طعنه ها زدیم و یکی دو هفته ای هم شاید گفتیم که عوض خواهیم شد. اما ...  گذشت و گذشت و روزگار رسید به این ایام ... و ما باز عبرت نگرفتیم از تاریخ. و ندانستیم وظیمه مان را!

وقتی حضرت آقا حضور می یابد در تشییع جنازه ی سید مرتضایی که فعالان فرهنگی زمانش هم، او را به ندرت می شناسند و  حتی دمی که پیامی می دهد به مناسبت درگذشت قیصر امین پور  و یا زمانی که  می رود به عیادت احمد عزیزی و اگر حافظه ام مرا یاری می نمود می شمردم برایت این مصداق ها را، یعنی اینکه من و توی مدعی کوفی نبودن و گوش به فرمان او بودن، باید از این مصداق ها، مفهوم را بگیریم و  به خود بیاییم و قدر بدانیم هنرمندان ارزشی مان را و یا به تعبیری گسترده تر، جبهه فرهنگی انقلابمان را..... الحق که چه غریب است ره برم و غریب تر از آن پیام هایش.  وقتی که حضرت آقا با این همه مسأله کشور و یا بهتر بگویم مسأله جهان اسلام و بهتر تر از آن بگویم مسأله جهان، مواجه است ولی عاشقانه وقت می گذارد برای سید مرتضی، احمد عزیزی و دیگر فعالان غریب این عرصه، خود بگیر که من و تو باید چه بکنیم و وظیمه مان چیست در این طرفه خراب آباد ؟ یادمان نرود که لئن شکرتم لأزیدنّکم و لئن کفرتم .... شکر نکنیم این نعمت ها  را، خدا خود گفته که می گیرد و می برد پیش خودش، که قدرشان را بهتر بداند؛ یعنی اینکه غیر مستقیم دارد به من و تو فحش نثار می کند که شما را لیاقت این خوبان نیست. یعنی بروید بازی تان را بکنید در این طرفه خراب آباد.زیاد می بینم بی توجهی من و تو و بخصوص مسئولان را به این بزرگ مردانی که زندگی شان را وقف نموده اند برای اسلام انقلابی و انقلاب  اسلامی و کم دیده ام گلایه این افراد  را از بی توجهی ماها. یکی از  همین خوبان، یکی دو ماه پیش به من می گقت که نه تعریف و تمجید و نه سنگ اندازی این جماعت اندکی حال و همت مرا در کارم عوض می کند. این یعنی اینکه قدردانی از انها  بیش از آنکه به حال آنها تاثیری داشته باشد به نفع و سود حال ماست که شکر نعمت نعمتت افزون کند و کفر، نعمت از کفت بیرون کند .نمونه ای بیاورم برایت تا بگیری جمله ام را. باز هم از همین آسد مرتضی بگویم. داخل پرانتز بگویم که اصلا نمی دانستم و قرار هم نبود که متنم اینگونه آوینی باران شود ولی چه کنم که قلعه قلبم را عاشقانه فتح کرده است. آن زمانی که سردار جبهه فرهنگی انقلابمان بود،  قدرش را ندانستیم. و خدا گرفت این ستاره پرنور را از ما .و برد پیش خودش ( عند ربهم ).یعنی خودش مشتری او شد.او  که خوب می دانست قدرش را . از وقتی که رفت اویی که حنجره دفاع مقدس، جانبازان شیمیایی،بسیجیان خمینی و بسیجیان خامنه ای  و کلا حنجره حزب اللّهی ها بود، ندیده ایم مثل اویی که روایت کند فتح بچه حزب اللهی ها را. این را نه من !که آنهایی می گویند که حرفی در حوزه دفاع مقدس برای گفتن دارند مثل همین ابراهیم خان حاتمی کیا. طول ندهم این مقال را و تو کافی است که این قدر ندانستن را تعمیم دهی به عارفان و بزرگان و ... تا بنگری وضعمان را.  و آخر سر  دو دعایی می کنم و تو دو آمینش را بلند بگو :

خداوند زیبای شهیدان! به ما لیاقتی ده تا قدر دوستانمان، قدر جبهه فرهنگی انقلابمان را بدانیم.(آمیـــــــــــــــــــــــن) / خداوند قشنگ سید مرتضی ، به ما هم سید مرتضایی عطا کن که روایت کند فتح مان را و حنجره ما بچه حزب اللهی ها در این شب های تاریک آخرالزمان  باشد. (آمیـــــــــــــــــــــ,ــــــــــــــن)

************************

کمی دیوانه وارتر: آنچه مرا واداشت به این درددل، غربتی بود که به عینه لمس نمودم در فعالان عرصه فرهنگ. تو هم اگر کمی دقیق باشی، می یابی غربت این خوبان را در شهر و دیار خویش.من غربت این فعالان را در شهر خودم تبریز دارم لمس می کنم هم از سوی دوستان و بیشتر از سوی مسئولان فرهنگی شهر. و صحبتم با مسئولان شهر را می گذارم برای وقتی دیگر، که خوب از خجالتشان دربیایم. از این خوبان و فعالانی که شب و روزشان که هیچ، مال و منالشان و عیالشان را وقف اسلام انقلابی و انقلاب اسلامی نموده اند؛ یکی شان فرید حسن پور است که ما بچه ها به او مغز متفکر بچه حزب اللهی ها می گوییم و شاید وظیمه مان را در حقش با بیان همین عبارت ها توجیه می کنیم و دیگری حجت الاسلام شهریار اسداللّهی است  که شبیه  او را یا نمی شود و یا کمتر می شود پیدا کرد.کاش می توانستم قدرش را بدانم.نعمتی بزرگ که در دسترسمان است و قدرش را نمی دانیم. این متن را هم خاصه تقدیم می کنم به آن دو برادرم که کاش ما را به دعایی مهمان کنند این خوبان و به تمامی فعالان جبهه فرهنگی انقلاب که هیچ وقت حقشان ادا نمی شود.            

                                       آقا فرید مغز متفکر و حاج آقای محبوب و البته مظلوم...