نمی دانم برایت چاهی هست برای آهی!!! چاهی نه برای ماندن و آسودن برای ماندن و سرودن!!!سرودن از درد آنهایی که پیرهن دلت را خونی کردند به دور از چشم یعقوب، گرگ نبودند اما  صد رحمت به گرگ.از آنهایی که به چاه افکندند تو را! که کاش چشمی بود تا ببیند که خود را  مجاور کردند به چاه و مهجور کردند ز ماه .از آنهایی که به نام دوست داشتنت به صحرا  بردند و  تو را تنها گذاشتند و نام خود را بدها. این داستان لو رفته تاریخ است.... این داستان باری تکرار شد و من و تو داریم بار دیگر تکرار می شویم.....این پیرهن خونی، این چاه، این صحرا و این تنهایی !!!!! اما می ترسم این بار ساختگی نباشد جریان پیرهن خونی دل تو!!و اینجا یعقوب دل من است که پیرهن دل پر ز خونت را هم که بیاورند مطمئن است که باز می گردی؟؟اما کی!؟؟؟ محض رضای خدا هم که شده کسی هوای دل من را داشته باشد و دلداریش دهد که یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور............... یعقوب دل  شب و روز نمی شناسد، همه جا برایش شده بیت الاحزان، همه برایش خرده می گیرند که یا شب گریه کن یا روز  . در کنعان وجود یعقوب هم پیر شده و هم سیر، از دلتنگی! هم چشمش به را ه است و هم دلش  به آه!!! هم می داندکه  می آیی و هم می ماند در بی تابی!!!! هم یوسفش در چاه است و هم خودش در  راه!!!!!!بیچاره یعقوب دل من که از یعقوب کنعان هم مظلوم تر است او حداقل یوسفش را دید، او را بوسید، نازش را کشید،حرفش را شنید اما من............!!!!!!!!! چشمان یعقوب دارد سویش می رود.......دیگر نمی بیند........... و این چشم کور را بوی یوسف است که بینایش می کند..... بگذار بگویم که امروز  ای یوسف گمگشته زهرا،خامنه ای بوی تو را می دهد و همین کافی است تا چشمان یعقوب دل من سو بگیرد به امید دیدنت تو!!!!!!علی نیست که هست! ماه بنی انقلاب نیست که هست! عزیز زهرا نیست که هست! ماه عاشقان در غیاب خورشید نیست که هست! برایمان پدری نکرده که کرده!!دل تورا شاد نکرده که کرده!

پس اوست که بوی تو را می دهد....................

.....................................................................................................................................................

١. بعد از دیدار حضرت ماه با دانشجویان عجیب دلم گرفته بود به یاد دیدار خودمان با آقا.سال قبل بود من و روح الله(جوان امروز) و نیما(مه شکن) و شهریار (آخوند عاشق) رفتیم دیدار یار. در راه آنهمه تمرین کردیم سرودی که قرار بود خوانده شود اما تا دل آقا را دید انگار سرودی دیگر داشت نه با زبان که با اشک سرود سروده خود را.(از در درآمدی و من از خود به در شدم)

2.باز دوست عزیزم «بی غم» شعری در وصف آقا برای وبلاگ گفته اند که از همینجا ازشون کمال تشکرو دارم، اجرش با امام زمان:

نگاه ما به جمالت نگاه بر ماه است/ چقدر در دل مایی، خدای آگاه است

منم گدای تو و تشنه عنایاتت  / گدای کوی تو والله به عالمی شاه است