نامعتبر است سندت! نا معتبر!

تقدیم به یگانه بانی نور که ما را راهی نور کرد.

آرام و ساکت، روی ویلچر نشسته بود و از پشت پنجره ،خیره به همهمه، همهمه گنجشکک ها. عید دیدنی رفته بودم پیشش.فارغ از اینکه دیدن عالم ثواب دارد، برای دلم صواب این بود که ببینمش و کمی آرام شوم. تا به صحبت وادارش نکنی، حرفی نمی زند. من هم سر راست رفتم سر سوال های سخت. پرسیدم:حاجی! اولین کسی که بعد سال تحویل دیدی کی بود؟ راستشو بگو! گفت:بچه برو! برای خودت چایی بریز. بگذریم که در این « بچه» و «برو»ی حاجی، خیلی حرفها نهفته بود.گفتم: شما نمی خوری حاجی؟ گفت:من روزه ام. گفتم: جوابمو ندادی حاجی! گفت: شنیدم با راهیان نور رفته بودی جنوب؟ گفتم: نه بابا! من با راهیان زور بودم ، تقریبا به زور رفته بودم. گفت: دست تو که نیست. می برد هر که را هم یشاء.گفتم: رفتیم شرهانی حاجی، جایت خالی.گفت: بگو از آنجا. گفتم: بی هیچ برهانی، شرهانی همسایه دیوار به دیوار کربلاست.گفت: بی هیچ برهانی که نمی شود، چطور شد این را فهمیدی؟ برهانی! سندی! با پر رویی گفتم: حاجی! اینکه حدیث نیست سند بخواد.حالا باشه. سند؟ همین دلم.  با طمأنینه و آرامشی که من عاشقش هستم گفت: نامعتبر است سندت! نا معتبر! با شرمندگی توام با پررویی پرسیدم: جوابمو ندادی حاجی!بعد سال تحویل کی رو دیدی؟ گفت: همانی را دیدم که تو باید در شرهانی او را می یافتی. و آرام آرام رفت تا روزه اش را افطار کند.

......................................

کمی خودمانی: سلام.سال 90 گوارایتان.شرمم آمد بگویم نوروز گوارایتان. که « روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است، گر کند یوسف زهرا نظری، نوروز است». با عنایت امام زمان(عج)، شهدا طلبیدند و ما هم راهی نور شدیم...بماند که چگونه. حرفهای گفتنی و نگفتنی از سفر زیاد دارم که اگر مصلحت! باشد خواهم نوشت برایتان.ضمنا نظر لطف دوستان شامل حال ما نیز شد و بنده حقیر را بعنوان چهره برتر وبلاگنویسی استان انتخاب نموده اند که به نظر خودم حقم نبوده.دعایم کنید.همین.

من حیدری ام ، حیدری، ای قوم بدانید/ بر پیکر من فاتحه کفر بخوانید

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سالار

عالی بود عالی

سعید منتظر

سلام کاشکی حاجی رو معرفی میکردی دلبر. ما که حال کردیم

تلنگر

به به.مبارکه.تبریک بایت برتر شدنت.بابا تو که برتر بودی.. متنت خیلی به دلم نشست.می تونم استفاده کنم ازش؟؟

ساناز

بيا اين مطلبو درباره ي اخراجي ها 3 بخون حال بيايي: http://antisat.blogfa.com/post-119.aspx

مالک

سلام خیلی علاقه مند دیدن این شخصیت شدم کربلایی... ضمنا دوباره تبریک میگم هم به خاطر سال نو و هم به خاطر "چهره برتر شدنت" کربلایی...

شافی

سلام اخوی زیبا نوشتی..قلمت رو دوست دارم بی هیچ برهانی، شرهانی همسایه دیوار به دیوار کربلاست[گل] دست تو که نیست. می برد هر که را هم یشاء[دست] امسال رفتن من هم معجزه ای شد... از سایت داداش حسین پیدات کردم یکی دو ماه قبل .... دعا میکنی برام؟ یا علی

حسین

سلام نمیدونم جریان این داستان برات اتفاق افتاده یا نه. اما کلا تم داستان جالب بود و به دلم نشست. اما خودت می دونی ( یعنی بهت گفتم که) آدم جزیی نگری هستم. یه مقدار گفتگوها (دیالوگها) به پختگی بیشتری نیاز داره. اما اونجا که گفتی "نامعتبر است سندت! نا معتبر!" حال کردم. وخیلی چیزهای دیگه در قسمت نظرات نمی گنجه! بازم میگم : ادامه بده!

دوست

ماجراها رو کلا خوب تعریف میکنی. بگذریم که احتمال نود درصد میدم برات اتفاق نیفتاده باشه!

باران فیروزه ای...

سلام. زیارتتان قبول. فکر کنم شما باید مارا دعا میکردید.... خوش به سعادتتان. انشالله کربلا یاعلی

صبا

دعا کنید معتبر شود این دل ، با اجازتون شیر شد مطلبتون